|
شکوفه های سمای چالوس وبلاگ علمي براي همه دانش آموزان، معلمين، اوليا
| ||
|
افسردگی و سردی زمستان، محصول”کج” ایستادن خورشید است. تنها با ” راستیِ” اوست که بهار می رسد.
بهار، ره آورد تفاهم زمین و آسمان است. بهار، محصول یگانگی است.
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} شعبان شد و پیک عشق از راه آمد عطر نفس بقیه الله آمد
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
MicrosoftInternetExplorer4
موضوعات مرتبط: مطالب آزاد [ جمعه 1391/03/19 ] [ 12:0 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
![]() روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است. در چنين روزي، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم. بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به حيات خود ادامه دهند چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي هديه بدهيد كه از قلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند. کليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوان هايم، عضلاتم، تك تك سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد. هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلول هايم را اگر لازم شد، برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه را كه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد، تا گلها بشكفند اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد، يا به كسي كه نيازمند شماست، كلام محبت آميزي بگوييد.اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد، هميشه زنده خواهم ماند... موضوعات مرتبط: مطالب آزاد [ یکشنبه 1392/03/26 ] [ 13:6 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم، حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده ... در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم ... پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ... شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم ... با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند... با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم... هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است ... هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است ... به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم؛ چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم ... وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم! اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم ...
موضوعات مرتبط: مطالب آزاد، تربیتی [ یکشنبه 1392/03/26 ] [ 12:48 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
[ یکشنبه 1392/03/26 ] [ 12:44 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
[ یکشنبه 1392/03/26 ] [ 12:41 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
[ جمعه 1392/03/03 ] [ 8:3 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
[ سه شنبه 1392/02/31 ] [ 23:57 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
بیستم اردیبهشت ۱۳۸۲ هدیه ای از خدا گرفتم که به زندگی مان جانی تازه بخشید و خدا را هرچقدر بابت این هدیه ی با ارزش شکر کنم کم است. خدایا سپاس از این همه لطف بی دریغت در پناه خودت حفظش کن.
پسرم! هر بار که تورا می بینم دلم از شادی داشتنت لبریز از امید و نشاط می شود. بهترین داشته ی عمرم! عشق زندگی ام هستی و برایت دنیا دنیا شادی را آرزومندم. عزیز دلم! مهرت چون گنجی در ژرفای قلبم جای گرفته و هر لحظه تپش قلبم مدیون وجود ناز توست. هستی من! ده سالی را که با هم پشت سر گذاشتیم با همه ی عمرم برابری می کند و بعد از این هم چنین خواهد بود.
ستاره ی زندگی من! از خدای بزرگ می خواهم سلامت و سرافراز باشی. محمد رضای عزیزم! تولدت مبارک. صورت زیبایت را بوسه باران می کنم.
برچسبها: تولد [ جمعه 1392/02/20 ] [ 8:43 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
[ سه شنبه 1392/02/17 ] [ 16:44 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
امروز با بچه های مدرسه رفتیم اردو. مقصد ما پارک جنگلی رویان بود. شاید باورتان نشود در فاصله ی یک ساعتی از چالوس است ولی من تا حالا نرفته بودم.مسیر جنگلی بسیار زیبا و بالاتر از سطح دریا که در مسیر برگشت منظره ی دریا و شهر رویان بسیار تماشایی بود یک روز شاد با بچه ها ی خوب کلاسم.
[ شنبه 1392/02/14 ] [ 20:27 ] [ كبري نصيري و لادن ضابطي ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||